امروز صبح، وزن من با لباس ز.ی.ر 67.00 بود.

صبحانه ی امروزم یه لیوان شیر و یه قاشق مربا خوری عسل بود که تو مایکرو فر با هم گرم کردم و بعد خوب هم زدم تا یه دست شد. حسابی دست بردم تو رژیم کانادایی اما از پیشرفتم راضی ام.

ناهار امروز یه لیتر آبهویج بود+یه کاسه ماست.

از دیشب به همسر گفته بودم برام یه لیتر آبهویج از بستنی فروشی بخره. بعد ریختمش تو یه بطری ساندیس و بردم با خودم سرکار. اما نمی دونم چرا ترش شده بود!!! فقط 2 لیوان تونستم ازش بخورم.

خیییلییی بد مزه شده بود!!!

امروز یکی از همکارا شیرینی تولدش رو آورده بود، واسه اینکه ناراحت نشه برداشتم اما نخوردم. یکم که گذشت دیدم دارم وسوسه می شم، پیچیدمش تو یه کاغذ و انداختمش تو زباله ها!! اما دلم لک زده واسه شیرینی...

بین روز هم 3 لیوان بزرگ چای کمرنگ تلخ خوردم. و کار مهمی که امروز کردم یه پیاده روی به مدت یک ساعت و ربع بود. هوا خیلی خوب بود و حسابی چسبید. نیمی از مسیر محل کار تا خونه رو پیاده اومدم. کاش می شد هر روز این مسیر رو پیاده روی کنم اما متاسفانه مسیر خوبی نبود. اتوبان بود و مناسب پیاده رفتن نبود. تازه مامانم هم وقتی شنید گفت اشتباه کردی، آخه متاسفانه آدم بد زیاد شده ، واسه یه انگشتر یا گردنبند آدم می کشن!!!! پس من کجا پیاده روی کنم؟ کی پیاده روی کنم؟؟؟

رفتم داروخانه که یه مقدار مکمل بخرم(زینک پلاس و فیفول و مولتی ویتامین) اما داروخانه ای که تو مسیرم بود هیچکدوم!! رو نداشت. نگرانم نکنه به خاطر نخوردن برنج بلایی سر موهام بیاد...

امروز یه هفته از جراحی لثه ام می گذره و باید برای کشیدن بخیه هام برم پیش دکتر. همسر الان جلسه است و امشب و فردا شب هم باید سرکار بمونه. شاید یه دفعه سر برسه و بریم دکتر و از سر راه هم منو برسونه خونه ی بابا اینا و بره سرکار!!

 

___________________________________

امروز نوشت:

دیشب بخیه هام رو کشیدم، یه مقدار اذیتم. به خالی بودن بین دندونام عادت ندارم آخه.

دیشب بعد از دندانپزشکی خونه ی مامانم رفتم.

اونجا شام یه دونه تخم مرغ آب پز و یه کم (تقریبا نصف یه دونه ی کوچولو) سیب زمینی آب پز خوردم. (بازهم خروج از برنامه)